چطور با تو از عشق صبحت کنم؟ توئی که میگویی عکس تکی ات قشنگ تر است! توئی که دوست داری فقط فنجان خودت روی میز باشد… آدرس کافه دیدارمان را از حافظه کفشهایم پاک میکنم و طعم قهوه تلخ ات را از زبانم می روم و می روم پیاده روی تابستان را آنقدر طی میکنم تا خدا قم مویش را بردارد و تک تک موهایم را به رنگ دندانهایت در بیاورد و نقشی از من در قاب غم روی دیوار بکشد آه؛ چقدر ثبت احوال در حسرت سوراخ شدن شناسنامه ام روزها را سپری میکند و گویا دستگاه کپی، آرزوی تکثیر اعلامیه ها را هر روز به خود یاد اوری میکند زندگی چمدان را بسته مرگ هم تلفن نمی کند هر روز به دکتر میروم تا شاید قرصهایم را اشتباه بدهد آنقدر دنیا برایم تنگ شده که حق نفس کشیدن ندارم از این همه هوا… تنها یک کپسول به من داده اند… چون همه نفسهایم را به تو هدیه کرده بودم…